تبليغاتX
شبهای زاینده رود
.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط حمید | 
 

            آسمان را

          سر جایش می نشانم

          - تو بخواهی اگر -

 

          ماه بی خسوف را

          به باغچه می کشم

          و حتا

          سقف خاطره را آوار می کنم

          - تو بخواهی اگر -

 

        پرا نتز باز

                    طناب انداخته اند گردن شعر

                    واژه ها بوی تو را گرفته اند

                    و کاغذ دارد سر گیجه می گیرد

                                                           پرانتز بسته

 

          هبوط می کنی در من

          ذوب می شوی

          بی قرار گریستنی ...

 

          پیش از آن که در تو دفن شوم

          ادامه ی این گناه را

          به زمین می گذارم

               تو بخواهی اگر

 

          می روی

          دریا را پشت سرت می ریزم

          خاکسترت شعله ور می شود

            

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط حمید | 
 

 سند چاه ویل را

به نامت می زنم

و حتا شش دانگ هاویه را اگر بخواهی

که سهم من از زیستن

همین ها بوده

 

محکوم شده ام به کابوس

به محاسبه ی مساحت تابوت

و در ادامه

ایست دادن به واژه های هر جایی

تا مرز بلاتکلیفی شعر

 

دست هایم را جا گذاشته ام

در خواب تن های اصیل

تا حرف هایم

از نفس نیفتند

تا جنازه ی واژه

در گور شعرم نلرزد

 

محکوم شده ام به فلاش های شدید

و حرف دارم روی این پوشه

وکالت بلاعزل می دهم به چشم هایت

تا صدای سقوط مرا در چاه ویل

                                    ضبط کنند

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط حمید | 
 

هنوز ایستاده ای

بر دامنه های مه گرفته ی زرده

آنجا که دهکده ها بر جاده های همیشه بسته ی زمستان

به واپسین ثانیه های انجماد

دخیل بسته اند...

لاله یی باژگونه را می مانی

که هر روز

- سرخ تر از قبل -

جاودانگی ت را تکرار می کنی...

زرده و تاراز

نگاه مردانه ات را در قصیده یی حماسی

خواهند سرود

                                                       حمید یعقوبی سامانی - ۱۳۷۴

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 7:26 قبل از ظهر  توسط حمید | 
 

این جا رسم نیست سکه بریزند...

من تاق می زنم

همه ی خون دلمه بسته ام را

با یک لحظه لبخند تو

قبل از دیدن این صحنه

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط حمید | 
 

 دریاست دست های گرم تو وقتی هوا پس است

چشمات مثل آیه آیه ی قرآن مقدس است

نازل شده ست گیسوان تو در قدر قیرگون

بر آفتاب شانه هات که: دیباست... اطلس است

جنس تن تو: خاک شرق بهشت است و آب گنگ

یا ذره ذره آب زمزم و خاک بنارس است

...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط حمید | 
 

برای ورود به دیوان خواجه نمایان دربار اینترنت

- با کفش -

- بدون وضو -

اول پای چپ را بگذارید...

نه!  اول در بزنید

اهل فضلی دارد

           فضله ی ادبی تولید می کند

                              همان لحظه

در ضمن:

ببخشید اگر به این خاطر که

به شعور خودم توهین نشود

شعر شما را خط زدم

که:

آماده ام برای اعتراض شدن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 6:23 قبل از ظهر  توسط حمید | 
 

در زندگی زخم هایی ست...

نه! اصلن نقطه سر زا رفت

زا  را  را  را... راحت باش.

 

دارم هبوط می کنم...

به تمامت چشم ها دروغ گفتند

دروغ شنیدم از قابیلی در باران

کلاغی حک شده بر مفرغ

 

مرا به لبخند آخر

همین لحظه دعوت کن

توان ایستادنم نیست

در این همه شریطه

که می بارند

و این همه مرد آبستن

که نوزاد حرام زاده ی شعر

پس می اندازند

(بی سر

بی سرنوشت)

 

در زندگی زخم هایی ست...

آهای ایست!

بایست که سر پایی هنوز

و جهان آوار می شود

قبل از آن که تعویذ کاری کند

 

و تو:

هرگز به دنیا نیامده ای

تا عاشقت باشم.

                                                       آذر ۱۳۸۵

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط حمید | 
 غم آخر

از امروز یک قصه در دفترت می شوم

مهم تر از آن! نیمه ی دیگرت می شوم

اگر سایه یی بر سرم نیست دلخور نشو

که بی سایه هم سایه یی بر سرت می شوم

دل پاره وقت مرا ثبت کن آن زمان

که مغلوب چشمان شعله ورت می شوم

جنوبی ام اما شمال دلم ابری است

بخواهی تو اهواز و بابلسرت می شوم

نه! این شعر در قبض روح تو درمانده است

و من باز آشفته... در به درت می شوم

برای دلم مجلس ختمی از نو بگیر

بخواهی نخواهی غم آخرت می شوم

 

غیر قابل چاپ

جهان شروع می شود از دکمه های پیراهن

و ختم می شود به همین بندهای سوتین

دوباره پریود مغزی من سه روز عقب افتاد

نخواه شعر تازه بگویم. نمی شود. عمراً!

تمام حرف هام می شوند غیر قابل چاپ

نخوان! برای زیر هیجده ساله ها قدغن

تو باز هم می آیی و می رسی به نقطه ی ذوب

و بعد بارش و... (اردیبهشت جنگل فومن)

شبیه تابلوی جیغ می شوی... و هر دو مات

درست مثل روح دوقلوی لاله و لادن

*   *   *

تو می روی و باز دلم بی بهانه می گیرد

میان این همه زن های(...) زن نه! این همه مانکن

 

آخرین یاغی

شب نیست تا بگریزی لطیف خان!

با صخره ها بستیزی لطیف خان!

در رگ رگ تن این سنگلاخ سرد

خونی دوباره بریزی لطیف خان!

برخیز یاغی در چنگ خود اسیر

دل بسته ای به چه چیزی لطیف خان!

تاراج رفته ده ما سپیده دم

حتا نمانده پشیزی لطیف خان!

از آستین رفیق آمده برون

دستی و خنجر تیزی لطیف خان!

اسبی رمیده و برنو شکسته ای

پس نیست راه گریزی لطیف خان!

یک مشت پر کن از این خاک... خاک خوب

چه خاک خاطره خیزی لطیف خان!

امروز وقت خداحافظیت کوه

نالید:  وه چه عزیزی لطیف خان!

 

عمری که از عشق گفتیم...

بگذر از آن خاک خاموش، تا این تن آتش بماند

بگذار آرش بماند، بگذار آرش بماند

هان ای کماندار مغموم، فصل نماز درفش است

بگذار قبله... قبیله، در این کشاکش بماند

عمری که از عشق گفتیم، بادا حرامت ستاره

امشب رها کن که تا صبح، دل بی پری وش بماند

گفتند: عاشق نبودی!  این اتهام بزرگی ست

گفتند: مایل نبودی آن عشق دلکش بماند

ای ماه! ای صخره! ای کوه! ای شاهدان همیشه

این من سزاوار آن هست کاین سان در آتش بماند؟!

تنها فقط یک شب سرد، با خود سرودم که: ای کاش

قلب سیاوش بمیرد، خون سیاوش بماند

محصول غم را درو کن، ای داس ماه سه روزه

تا اسب پیر نگاهم همواره سرکش بماند

ای جغد خاکستری پوش! در این شب بی خیالی

خواندی که تا صبح فردا، مردی مشوش بماند

                                                               حمید یعقوبی سامانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 7:48 قبل از ظهر  توسط حمید | 
 

    عیادت

مرگ

      از پنجره ی بسته به من می نگرد

زندگی از دم در

قصد رفتن دارد

* * *

روحم از سقف گذر خواهد کرد

در شبی تیره و سرد

تخت،

حس خواهد کرد

که سبک تر شده است

* * *

در تنم خرچنگی ست

که مرا می کاود

خوب می دانم من

که تهی خواهم شد

و فرو خواهم ریخت

* * *

توده ی زشت کریهی شده ام

بچه هایم

            از من می ترسند

آشنایانم نیز

به ملاقات پرستار جوان می آیند!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط حمید | 
جن و پری دارد این روح عریان، انگار کابوس یک شام تلخ است

تا هاویه می دود در پی من، و سهم این من: سرانجام تلخ است

باید بماند در آوار این فال، تا من بخوانم تمام دلش را

باید بداند که این زخم کهنه، شرح غزل های ایام تلخ است

دیروز گفتم که: زاینده رود است، امروز دیدم که آبی نبوده ست

دیروز... امروز... آتش به جان زد، جانی که مغلوب یک نام تلخ است

وقتی سر سازگاری ندارد، پا روی رسم جنون می گذارد

چیزی که می ماند از او برایم، در لحظه ی تشنگی کام تلخ است

آیا کسی هست در من بخواند  آن شعرها را که هرگز نگفتم؟

یا این که این بار هم قسمت من: نفرین و نفرین و دشنام تلخ است

در ظهر داغ خیابان پیوند، حتا نمانده ست طرحی ز لبخند

چیزی بگو آی بانوی اسپند! حکم منِ بی تو فرجام تلخ است؟!

ابلیس واری که شعله ورم کرد، باعث شد آخر در آتش ببینم

آن سیب آن سیب شیرین حوا، بادام تلخ است... بادام تلخ است    

                                                                      حمید یعقوبی سامانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط حمید | 
به سرخی می گراید رنگ شفاف غزل هایم

شبی با این دل چادرنشین سوی تو می آیم...

 

چه هرگزی! چه خشمی! نگاه کن زمین را

به جرم زخم خوردن، قنوت آخرین را

به چرک می نشیند تمام زخم هایم

فدای زخم هایت، دلم! فقط همین را...

 

عشق در سانحه ی چشم تو معلول شده ست

مرگ با رفتن تو سکه ی یک پول شده ست...

 

شبیه یک مگس مرده داخل سوپ

که خورده باشی از آن سوپ یک دو قلوپ

شبیه جاده ی شب... بی زاپاس... رنوپنج

که پاره شده تایر و پکیده تیوپ

شبیه قلب تو... وقتی که من رفتم

تپش تپش، گروپ گروپ... گروپ... گروپ

 

دارند رد پای تو را حذف می کنند

از صفجه ها صدای تو را حذف می کنند

قرآن به روی نیزه و تورات روی دست

از هر دو، آیه های تو را حذف می کنند

از متن ایلیایی دیوان خاک و زخم

هر شعر در رثای تو را حذف می کنند...

 

شبیه تابلوی جیغ شدی، نکن همچین

که باز هم می روم سراغ آنتی هیستامین

قرار نیست که سلطان قلب ها بشوی

نمی رسند به هم، آن فروزان و این فردین...

 

من مانده ام کجا... که کجاهاست جای تو

یا کیست آن که می شود امشب فدای تو...

 

افتاد پله پله و حرفی به ما نزد

حتا میان آهن و سرگیجه جا نزد

گفت: عاشقم! بیا و قبولم کن و بمان

عاشق!؟ نه یادم است... از این حرف ها نزد...

 

این خانه ی سرد و متروک، چیزی به جز من ندارد

چون معبدی در لهاساست، افسوس کاهن ندارد...

 

چشم های تو خلاصه ی هزار و یک شب است

سهم من ولی از این همه: تب و تب و تب است...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 5:13 قبل از ظهر  توسط حمید |